- منتشر شده در
در این سفر از مشاهدهی بیرونی سریع عبور کردم تا به حس، زمان، خاطره و پیوندهای انسانی برسم. لحن صمیمی را به کار گرفته ام که دارای ادبیاتی اغراقآمیز نیست؛ این یک سفر درونی در بوداپست است، نه یک راهنمای سفر؛ خوش آمدید.
نزدیک به ده سال پیش، بیهیچ برنامهی قبلی راهی مجارستان شدم. دلیل سفر، شرکت در مراسم عروسی دوستانم، ویکتوریا و زلتان بود؛ اما خودِ مجارستان از سالها قبل، از جایی نامعلوم، در ذهنم به کشوری زیبا و «باحال» تبدیل شده بود. هنوز هم نمیدانم چرا و چگونه. حتی یادم نمیآید از کجا وارد دنیای ذهنم شده بود. شاید به این دلیل که در سالهای نوجوانی با دختری اهل مجارستان دوست بودم که انرژی خوبی به من منتقل میکرد؛ شاید هم پیش از آن، جایی در گوشهای از ذهنم برای این کشور باز شده بود؛ جایی که امروز دیگر پیداکردن ریشهاش برایم ممکن نیست، یا باید بیشتر فکر کنم.
سفر به مجارستان در ابتدای جوانیام، نقطهای زیبا روی خط زمانی زندگیام شد. با کمک زلی و ویکی، کمکم فرهنگ و سنتهای مجارستان را شناختم. از طریق آنها با آدمهای دیگری آشنا شدم و مجارستان را نه از روی نقشه یا کتاب، بلکه از خلال آدم هایش کشف کردم. حتی در روزهای آخرم در بوداپست، تولدم را کنار دوستان مجارستانیام جشن گرفتم. با این حال، اقامتم کوتاه بود و خیلی زود مجارستان را ترک کردم.
اکنون، پس از نزدیک به ده سال، فرصتی فوقالعاده برای بازگشت پیش آمد؛ سفری که بیشتر از آنکه بازدید دوباره از یک کشور باشد، شبیه بازگشت به بخشی از گذشتهی خودم بود. سفری که مثل دفعهی قبل، کاملاً اتفاقی و بیبرنامه شکل گرفت.
ذهن انسان میل عجیبی به ذخیره کردن خاطرهها دارد. با بوها، مزهها و رنگها خاطره میسازد؛ عکس میگیرد، فیلم ضبط میکند، مینویسد، یادگاری جمع میکند، آلبوم میسازد... و سالها بعد که دوباره به آنها نگاه میکند، حسی عجیب و دلنشین در وجودش زنده میشود. شاید دوپامین در مغز فعال شود، یا ترکیبی از اکسیتوسین و اندورفین وجودش را پر کند؛ همان حس شیرین و غریبی که نامش را نوستالژی گذاشتهایم. حسی که انگار زمان را برای چند لحظه به عقب میبرد و یادآوری میکند که روزی کجای جهان ایستاده بودیم و از چه مسیرهایی عبور کردهایم.
حتی فکر اینکه بلیتی به مقصد بوداپست در دست داشتم، تمام آن حسهای نوستالژیک را در من بیدار میکرد؛ انگار آلبومی قدیمی را از زیر لایهای از گردوغبار بیرون کشیده باشم. همهچیز حالوهوای تکرار داشت، انگار اتفاقها آرامآرام دوباره در حال شکلگرفتن بودند. حتی صندلیام در هواپیما، مثل دفعهی قبل، سمت چپ کنار پنجره بود. شاید «سفر به گذشته» یا «سفر به تاریخچهی خویش» بهترین نام برای این سفر باشد.
سوار هواپیما شدم. نروژ بسیار سرد بود و باران آرام میبارید. هنگام تیکآف، خلبان مجارستانی گفت: «در مقصد هوا آفتابی و زیباست، مثل اینجا نیست.» در سفر اولم به مجارستان، یکبار پروازم را عوض کرده بودم و در پرواز دوم صندلی کنار پنجره نصیبم نشده بود؛ همین باعث شد این بار یاد لیزا بیفتم.

به فرودگاه رسیدم و همهچیز در چشمانم آشنا بود؛ رنگها، نورها، صداها، حتی آبوهوا. یادم آمد که ده سال پیش هم با همین کیفها پا به اینجا گذاشته بودم. آن زمان ویکتوریا قرار بود به دنبالم بیاید و از طریق گروهی سهنفره در فیسبوک با او در ارتباط بودم؛ گروهی که اسمش را گذاشته بودیم «وحید در بوداپست». حالا در همان گروه با زلتان در تماس بودم و این بار او قرار بود دنبالم بیاید. همهچیز انگار دوباره تکرار میشد...

بیرون ترمینال فرودگاه تقریباً هیچچیز تغییر نکرده بود. این تصویر برایم بسیار تکراری بود، بسیار آشنا، انگار همین دیروز بود که به اینجا رسیدم.

زلتان آمد. رفتارش دقیقاً همان بود که در خاطرم مانده بود. به او گفتم: «تو چرا پیر نشدی؟» همان لبخند، همان عینک، همان حالت حرفزدن، همانطور نگاه می کرد. با خودم فکر کردم آیا طبیعی است که انتظار داشته باشیم آدمها در طول ده سال تغییر زیادی کنند؟ یا فقط زلتان است که انگار با زمان کنار آمده و تغییر نکرده؟

وقتی به خانه رسیدیم، ویکتوریا کمی متفاوت به نظر میرسید؛ انگار بیشتر ورزش کرده بود و شبها کمتر خوابیده بود. آنها حالا دو کودک بامزه داشتند؛ کودکانی که زندگیشان را شلوغتر و پرهیاهوتر کرده بودند. کمکم فهمیدم این سفر در زمان فقط برای من اتفاق نیفتاده است. دیدن من برای آنها هم خاطرات گذشته را زنده کرده بود؛ خاطراتی که به دوازده سال پیش و روزهای آشنایی ما برمیگشت. انگار زندگی برای همهی ما جهشی بزرگ کرده بود.
آن شب از سفرها و خاطرههای گذشته گفتیم و صبح روز بعد راهی مرکز شهر شدم؛ شهری که تقریباً ده سال پیش ترک کرده بودم.
فکر میکنم در این سالها آدم دیگری شده باشم. در مسیر مرکز شهر، فقط خاطرات مجارستان نبود که از ذهنم میگذشت؛ بسیاری از اتفاقهایی که در این ده سال تجربه کرده بودم هم دوباره در ذهنم جان میگرفتند، انگار تصاویری که سالها زیر گردوغبار مانده بودند، دوباره آرامآرام آشکار میشدند.
قلعهی بوداپست تقریباً همان بود که به یاد داشتم؛ تغییری نمیدیدم، جز چند گوشه و اطرافی که بار اول ندیده بودم.




اگر داستان «لونا»، آن سگ دوستداشتنی را خوانده باشید، احتمالاً زیبایی، معصومیت و سرنوشتش روی شما هم تأثیر گذاشته است. داستان او برای خیلیها فقط داستان یک سگ نبود؛ انگار چیزی از احساسات ساده و بیدفاعی را درون آدم بیدار میکرد. در میان کسانی که آن داستان را دنبال میکردند، خانمی از مجارستان به نام کریستینا هم حضور داشت. من او را نمیشناختم و پیش از آن هیچ آشناییای میان ما وجود نداشت، اما همان روزها برایم پیام فرستاد و گفت که با دستان خودش عروسکی از لونا ساخته است؛ عروسکی که دوست دارد روزی آن را به من هدیه بدهد.
آن زمان فقط لبخندی زدم و از دیدن چنین پیامی حس خوبی گرفتم. اما زندگی پر از جملههایی است که آدم میخواند و فکر میکند شاید هیچوقت ادامهای نداشته باشند. وقتی این بار به صورت کاملا تصادفی به بوداپست آمده بودم، ناگهان یاد او افتادم؛ یاد آن پیام قدیمی، میان صدها اتفاق و خاطرهای که از گذشته دوباره در ذهنم زنده شده بودند. به او پیام دادم و انتظار نداشتم به این سرعت پاسخ بگیرم. اما خیلی زود خودش را به اینجا رساند تا هدیه را به من بدهد.
وقتی عروسک را در دست گرفتم، برای چند لحظه بیشتر از خودِ هدیه به چیزی که پشت آن پنهان شده بود فکر میکردم؛ اینکه انسانی که شاید تا چندی پیش برایت کاملاً غریبه بوده، زمانی از زندگیاش را صرف ساختن چیزی کرده است، فقط به این خاطر که داستانی او را لمس کرده و خواسته بخشی از احساسش را با تو شریک شود. شاید او فکر می کرده زمانی که لونا دیگر کنار من نباشد و صاحبی جدید برایش پیدا شود این عروسک می تواند یادگاری از لونا برایم بماند تا همیشه به یادش باشم؛ این نگاه بسیار ظریف و عمیق کاملا برایم معنادار بود.
گاهی از مهربانی بعضی انسانها واقعاً مات و مبهوت میمانم. در دنیایی که خیلی وقتها آدمها بیآنکه به هم نگاه کنند از کنار یکدیگر عبور میکنند، هنوز کسانی هستند که بیهیچ چشمداشتی، بخشی از زمان، احساس و قلبشان را به دیگری هدیه میدهند.
شاید در نهایت چیزی که بیشتر از شهرها و ساختمانها در ذهن آدم باقی میماند، همین لحظهها باشند؛ لحظههایی که دوباره یادآوری میکنند جهان، با وجود همهچیز، هنوز جای قشنگی برای زندگی کردن است.

جزیره مارگارت
روز بعد دوباره به شهر بازگشتم. درست در میانهی رود دانوب، جزیرهای به طول حدود دو و نیم کیلومتر قرار گرفته که از طریق دو پل به بودا و پِست متصل میشود. مارگارت یکی از محبوبترین و آرامترین فضاهای شهری بوداپست بهشمار میرود؛ جایی که پارکهای سرسبز، مسیرهای پیادهروی و دوچرخهسواری، فوارهی موزیکال و باغهای زیبا به آن حالوهوایی دلنشین بخشیدهاند. در کنار طبیعت آرامشبخش آن، بقایای صومعهها و بناهای قرون وسطایی نیز لایهای از تاریخ را به این جزیره اضافه کردهاند و ترکیبی از طبیعت، آرامش و گذشته را در کنار هم قرار دادهاند. مردم بوداپست بیشتر برای دویدن، ورزشکردن، استراحت و دورشدن از شلوغی روزمره به اینجا میآیند.
ده سال پیش از بودن در اینجا لذت برده بودم. خودِ ایدهی جزیرهای در دل رودخانه و در قلب یک شهر بزرگ، بهتنهایی جذاب است. حس خوبی دارد وقتی میدانی تنها چند قدم آنطرفتر، شهری پرهیاهو جریان دارد، اما اینجا انگار همهچیز آرامتر پیش میرود.
اینجا میتوانی آرام بنشینی و به شلوغی شهری که دیگر صدایش به تو نمیرسد خیره شوی. میتوانی قدم بزنی، مدیتیشن کنی، عکاسی کنی یا فقط به جریان آرام آب نگاه کنی. من هم تنها کسی نیستم که برای همین حس به اینجا آمده؛ آدمهای زیادی را میبینم که بیهیچ عجلهای نشستهاند و از چشمانداز لذت میبرند؛ انگار هرکدام برای مدتی کوتاه از جهان بیرون فاصله گرفتهاند.
درست همینجا، ده سال پیش، به چشمانداز بینظیر بوداپست خیره شده بودم. فکر میکنم یکی از بهترین عکسهایم در این شهر اینجا گرفته شد؛ عکسی که لازلو، یکی از دوستداشتنیترین مجارهایی که شناختهام، از من ثبت کرد. اما حالا دوباره این نقطه را پیدا کردهام؛ جایی که بودن در آن حس عجیبی در من زنده میکند، حسی که توضیحدادنش آسان نیست. کمی اینجا نشستم و به روبهرو خیره شدم. دانوب آرام از میان شهر عبور میکرد و شهر آنسوی آب، بیتفاوت به خاطرات من، زندگی روزمرهاش را ادامه میداد. اما در ذهن من، زمان انگار دیگر طبق قوانین خودش حرکت نمیکرد.
به ده سال گذشته فکر کردم؛ به روزهایی که جوانی با جیبهای پر از رویا بودم و ذهنی که مدام به آینده پرواز میکرد. به آرزوهایم، به دوستانم، به آدمهایی که وارد زندگیام شدند و بعضیهایشان در همان مسیر جا ماندند. به مسیرهایی که انتخاب کردم و مسیرهایی که هرگز قدمی در آنها نگذاشتم.
عجیب است؛ ده سال گذشته، آدمهای زیادی آمدهاند و رفتهاند، شهرهای زیادی دیدهام و اتفاقهای زیادی از سر گذراندهام، اما انگار در گوشهای از وجود آدم، بخشی هرگز تغییر نمیکند. چیزی هنوز همانجا مانده است؛ همان پسر جوانی که با نگاهش افق را دنبال میکرد و در سرش جهانهای بزرگی میساخت.
من هنوز همانم؛ شاید با خستگیهای بیشتر، تجربههای بیشتر و داستانهای بیشتری برای تعریفکردن، اما احساساتم همان است. هنوز هم ذهنم گاهی رها میشود، از مرزهای واقعیت عبور میکند و بیاجازه در رویاهایش پرواز میکند.
برای چند دقیقه فقط نشستم. نه برای تماشا کردن شهر؛ برای تماشا کردن زمان.
حالا نوبت عکاسی رسیده بود. برای اینکه عکس جدید تا جای ممکن شبیه همان تصویری شود که ده سال پیش گرفته بودیم، باید دوربین را با دقت روی سهپایه قرار میدادم؛ آنقدر دقیق که کادر حتی اندکی از چهارچوب عکس قدیمی خارج نشود.

احتمالاً اگر کسی از دور مرا تماشا میکرد، این صحنه برایش کمی عجیب یا حتی خندهدار به نظر میرسید؛ مردی که با وسواس چند سانتیمتر سهپایه را جابهجا میکند و مدام به صفحهی دوربین خیره میشود. اما او نمیتوانست بداند پشت این چند حرکت ساده چه داستانی پنهان شده است. آدمها موجودات جالبی هستند؛ وقتی از چیزی خبر نداریم، ذهنمان جاهای عجیبی سرگردان میشود. برای هر تصویر، هر حرکت و هر اتفاقی داستانی میسازیم، داستانهایی که شاید هیچکدام واقعی نباشند. و شاید همین هم جهان را زیباتر میکند؛ اینکه همیشه چیزی نادیده، پشت آنچه میبینیم پنهان مانده باشد.
پل مارگارت
به پل مارگارت برگشتم؛ و این، شاید اصلیترین چالش مارگارت. پلی که هنوز هم نمیدانم ده سال پیش چطور جرئت کردم روی دیوارهاش بنشینم و از آن بالا عکاسی کنم. ارتفاع تا رود دانوب زیاد است و از همان بالا کاملاً مشخص است که عمق آب در این نقطه زیاد نیست؛ یعنی اگر کسی سقوط کند، نتیجهاش مرگ است. همین فکر کافی بود تا لحظهای مکث کنم. قبل از شروع عکاسی، از خودم پرسیدم آیا ترس از ارتفاع در این ده سال در من بیشتر شده؟ اما جواب را خیلی زود در عمل گرفتم؛ جلوی خودم را نگرفتم.
با احتیاط و کمی سختی، سهپایه را روی دیواره تنظیم کردم و شروع به عکاسی کردم. از بیرون، این صحنه احتمالاً عجیب به نظر میرسید؛ مردی که آرام و متمرکز، در جایی نشسته که از نگاه دیگران شاید غیرمنطقی باشد، فقط برای ثبت یک عکس. اما داستان چیز دیگری بود؛ یک تکه خاطره، یک تکرار، و شاید تلاشی برای نزدیک شدن به گذشتهای که دیگر وجود ندارد، جز در همین لحظهها.
گاهی دلم میخواست برای هر رهگذری که از اینجا رد میشد، این داستان را تعریف کنم؛ اینکه این کار فقط یک عکس نیست، بلکه گفتوگویی کوتاه با نسخهای از خودم در ده سال قبل است.

البته این جا بود که فکر می کردم که شاید باید چند عکس جدیدتر هم از بوداپست داشته باشم که ده سال دیگر بتوانم عکسهای مقایسه ای بسازم.

به سمت "پست" رفتم. همهچیز برایم آشنا بود، اما جزئیات ساختمانها در خاطرم چندان باقی نمانده بود. به چند مرکز خرید و فروشگاه سر زدم، بیشتر برای اینکه آدمهای محلی را ببینم و دوباره حس زندگی روزمرهی این شهر را تجربه کنم. در آن لحظهها، انگار با نسخهای جوانتر از خودم روبهرو شده بودم؛ کسی که همین خیابانها را دیده، همین فضا را نفس کشیده و حالا دوباره در همانجا ایستاده است.

فکر میکنم چیزهایی که میبینیم، درست مثل بوها، صداها، مزهها و حتی عکسها عمل میکنند؛ فقط ثبت نمیشوند، بلکه در ما رسوب میکنند. اتمسفری که در آن قرار میگیریم، بیصدا بر ذهن اثر میگذارد و شکل تجربهی ما از جهان را تغییر میدهد؛ حتی اگر خودمان متوجهش نشویم.
پارلمان بوداپست
به سمت پارلمان حرکت کردم. غروب آرامی آسمان را پوشانده بود؛ نوری گرم که انگار از پیش تصمیم گرفته بود حال و هوای این لحظه را زیبا کند. این نوع غروبها برای من فقط مربوط به بوداپست نیستند؛ هر بار مرا به مجموعهای از خاطرات پراکنده از زندگیام وصل میکنند، به لحظه های بسیار زیبا. من همیشه به غروب ها حساس بودهام؛ انگار زمان در آنها برای چند دقیقه مکث میکند و اجازه میدهد آدم نفس بکشد.
در امتداد ساحل دانوب راه می رفتم، از کنار پل زنجیر عبور کردم تا به پارلمان برسم. رودخانه آرام جریان داشت و شهر در نور رو به خاموشی، چهرهای دیگر از خودش نشان میداد.


در همین مسیر، به یادبود «کفشها در کرانه دانوب» رسیدم. مجموعهای از کفشهای فلزی که در کنار آب رها شدهاند؛ ساده، بیصدا، اما سنگین از معنایی که پشت آنهاست، بعضی ها بر روی آنها گل می گذاشتند.
این یادبود به قربانیان یهودیای اشاره دارد که در دوران جنگ جهانی دوم در همین نقطه به دست شبهنظامیان فاشیست مجارستانی کشته شدند. پیش از آن، از آنها خواسته میشد کفشهایشان را درآورند، کفشهایی که در آن زمان ارزشمند بودند و بعدها توسط همان نیروها برداشته و فروخته میشد، و سپس در کنار رود تیرباران میشدند، بهطوری که بدن آنها در آب دانوب فرو میافتاد.
آنچه امروز در ساحل میبینیم، تنها ردّی از آن اتفاق است؛ کفشهایی که دیگر صاحب ندارند، اما حضورشان هنوز سنگینی آن تاریخ را یادآوری میکند. مدتی همانجا ایستادم، میان غروب، رود و سکوتی که ناگهان سنگینتر شده بود.


به پارلمان رسیدم. اینجا جایی بود که میخواستم مهمترین عکس این سفر را ثبت کنم.
مکعب روبیک، یکی از شناختهشدهترین نمادهای مجارستان است؛ پازلی که توسط یک مجارستانی اختراع شده و بعدها به یکی از آشناترین اشیای کودکی من تبدیل شد، در واقع اسباب بازی مورد علاقه ام. چیزی ساده در ظاهر، اما بینهایت پیچیده در عمل.
ده سال پیش، درست در همین نقطه، روبهروی ساختمان پارلمان، که خود یکی از نمادهای اصلی این کشور است، عکسی گرفته بودم که برایم معنایی فراتر از یک تصویر داشت. در آن عکس، من در حال حل کردن مکعب روبیک بودم؛ در روزهای ابتدایی جوانی، روزهایی که جهان برایم پر از سؤالهای حلنشده بود.
آن تصویر، برای من چیزی شبیه یک استعاره بود؛ انگار در حال مرتبکردن آشفتگیهای ذهنم بودم، تلاش برای فهمیدن جهان، و ساختن آیندهای که هنوز شکل نگرفته بود. آن روز، بعد از عکاسی، مکعب را حل کردم.
اما زمان، مثل همان مکعب، سادهتر از آن چیزی نیست که به نظر میرسد.
حالا، ده سال بعد، دوباره به همان نقطه برگشتهام. همان ساختمان، همان رود، همان شهر. و من، با فاصلهای که زمان بین این دو لحظه ساخته، دوباره در برابر همان نماد ایستادهام؛ گویی بخشی از یک چرخه، نه یک خط مستقیم.
انگار زندگی، گاهی ما را به همان نقطهای برمیگرداند که فکر میکردیم پشت سر گذاشتهایم؛ فقط اینبار با دستهایی کمی خستهتر، اما نگاهی که شاید چیزهای بیشتری میفهمد، در حال حل همان مکعب زندگی هستم.

تپهی گِلِرت بوداپست
بوداپست جایی دارد به نام تپهی گِلِرت؛ جایی که همان بار اول عاشقش شدم. این بار که دوباره به آن رسیدم، حس کردم چیزی در آن تغییر کرده، انگار طی ماههای اخیر بخشی از آن را بازسازی یا نوسازی کردهاند.
گِلِرت یکی از مرتفعترین نقاط مشرف به بوداپست و پیچوخمهای دانوب است؛ نقطهای که شهر از آنجا به شکل کامل زیر پا دیده میشود. این تپه در فهرست میراث جهانی یونسکو نیز قرار دارد و در دامنههای آن، شواهدی از سکونت انسان در دوران بسیار دور، حتی تا دهها هزار سال پیش، یافت شده است.

اما برای من، این اعداد و تاریخها در حاشیه قرار میگیرند. مهمتر از همه، همان لحظهای است که ایستادهای و شهر را زیر پای خودت میبینی؛ جایی که گذشته و حال در یک قاب جمع میشوند.


اینجا همان نقطهای بود که دوباره یکی از عکسهایم را تکرار کردم؛ تلاشی برای وصلکردن دو نسخه از خودم، میان فاصلهای که زمان ساخته بود.

کمی آنطرفتر، یکی از مجسمههای محبوبم را در تمام این سالها میبینم؛ یکی از عناصر جانبی مجموعهی مجسمهی آزادی (Szabadság-szobor) که قاب اصلی این ارتفاع را کامل میکند.
این مجسمهی برنزی، ساختهی زیگموند کیسفالودی استروبل و نصبشده در سال ۱۹۴۷، مردی را در حرکت نشان میدهد؛ در حال دویدن، با مشعلی که بالای سرش گرفته است. تصویری از حرکت، از پیشروی، از چیزی شبیه روشنایی. در سوی دیگر مجموعه نیز مجسمهای از نبرد با اژدها قرار دارد که معمولاً بهعنوان نمادی از پیروزی بر نیروهای تاریکی و فاشیسم تفسیر میشود. کنار هم، این دو، یک روایت کامل از امید و مقاومت میسازند.
ایستادن در این ارتفاع، میان این مجسمهها و رو به شهر، حس عجیبی دارد؛ ترکیبی از سبکی، وسعت و نوعی آزادی که بیشتر در بدن حس میشود تا در ذهن.
ده سال پیش هم همینجا ایستاده بودم، با دوربینی حرفهای در دست. مردی از آفریقا که کشورش را حالا دقیق به یاد نمیآورم نزدیک آمد، موبایلش را به سمتم گرفت و با لبخند پرسید: «میشود لطفاً از من عکس بگیری؟»
رفت و دقیقاً کنار مجسمه نشست. وقتی از دوربینش عکس گرفتم، تازه فهمیدم موبایلش چقدر قدیمی است و تصویر چندان کیفیتی ندارد. همانجا به او گفتم: اگر بخواهی، میتوانم با دوربین خودم ازت عکس بگیرم و بعد برایت بفرستم. با خوشحالی قبول کرد. بعد از او خواستم که او هم از من عکس بگیرد. پذیرفت، و چند لحظه بعد، من هم در همان جا نشسته بودم.
آن روز چند عکس ساده بین ما رد و بدل شد، اما چیزی که باقی ماند، بیشتر از عکس بود؛ یک برخورد کوتاه انسانی در ارتفاعی بالای شهر، جایی میان تاریخ، مجسمهها و دو زندگی که برای چند دقیقه به هم رسیده بودند. اکنون آن مرد کجاست؟



به سمت پایین رفتم. در دامنهی همان تپهای که گفته میشود هزاران سال پیش، حتی تا حدود ۱۵۰ هزار سال، نشانههایی از زندگی انسان در آن وجود داشته، ایستاده بودم.
در همین مسیر، یاد عکسی افتادم که سالها پیش از پیرمردی روی نیمکت گرفته بودم؛ در حال مطالعه، آرام و بیتوجه به جهان اطرافش. صحنهای ساده، اما برای من تحسینبرانگیز؛ انگار یادآوری میکرد که نیاز انسان به خواندن و فهمیدن، محدود به زمان و سن نیست. حالا دوباره همان نقطه را پیدا کرده بودم. از درخت پشت نیمکت و نشانهای که روی آن نصب شده بود، مطمئن شدم که همانجاست. آن مرد حالا کجاست؟

کمی بالاتر از اینجا، عروس و دامادی را به یاد میآورم که در حال گرفتن عکسهای عروسیشان بودند. همان نقطه را دوباره پیدا کردم. نمیدانم آن روزها چطور در کنار هم ایستاده بودند، یا در آن عکسها چه حسی میانشان جریان داشت، اما حالا که دوباره به همان جا برگشتهام، ناخودآگاه از خودم میپرسم آیا هنوز کنار هم هستند؟ هنوز هم همان نگاه را به هم دارند؟ یا زندگی آنها را به مسیرهای دیگری برده است؟ آنها اکنون کجا هستند؟

بازار بزرگ بوداپست
کمی بعد به بازار بزرگ بوداپست رسیدم؛ ساختمانی که از بیرون بیشتر شبیه یک ایستگاه قدیمی قطار یا بنایی تاریخی به نظر میرسد تا یک بازار. سقف بلند، سازههای فلزی و کاشیهای رنگیاش از دور هم توجه آدم را جلب میکنند. این بازار از اواخر قرن نوزدهم، یعنی بیش از صد سال پیش، بخشی از زندگی روزمرهی شهر بوده و هنوز هم همان حس زنده و پرجنبوجوشش را حفظ کرده است.

داخل که میشوی، فضا پر از رنگ و بو میشود. بوی ادویه، نان تازه، سوسیسهای مجاری، میوهها و غذاهایی که از گوشهوکنار به مشام میرسند، همه با هم ترکیب میشوند و حس عجیبی میسازند. بعضی جاها پر از سوغاتی و صنایعدستی است و بعضی غرفهها هنوز همان کار سادهی قدیمی را انجام میدهند؛ آدمهایی که برای خرید روزمره آمدهاند و بخشی از زندگی معمولی شهر را با خودشان آوردهاند.
من همیشه بازارها را دوست داشتهام. شاید چون شهرها را نه فقط از ساختمانها و خیابانهایشان، بلکه از آدمهایشان میشود شناخت. موزهها تاریخ را تعریف میکنند، اما بازارها زندگی را نشان میدهند.
مدتی میان غرفهها قدم زدم و آدمها را نگاه کردم. با خودم فکر کردم ده سال پیش هم احتمالاً از کنار همین راهروها عبور کرده بودم؛ کنار آدمهایی که هیچوقت نامشان را ندانستم و دیگر هرگز نخواهم دید. عجیب است؛ ما در زندگی از کنار هزاران نفر رد میشویم، برای چند ثانیه در یک جا قرار میگیریم و بعد برای همیشه از داستان هم خارج میشویم.

صبح روز بعد، همراه ویکتوریا راهی مرکز شهر شدیم؛ او برای انجام کاری و من برای بازدید از گورستان کِرِپِشی (خیابان فیومه)، جایی که بسیاری از شخصیتها، هنرمندان، سیاستمداران و چهرههای مهم مجارستان در آن آرمیدهاند.
این مکان برای من کاملاً تازه بود؛ در سفر قبلی هرگز به اینجا نیامده بودم. گورستانها همیشه برایم چیزی فراتر از محل دفن آدمها بودهاند؛ آنها شبیه کتابهای تاریخِ خاموش هستند، جایی که میتوان ردّ زمان و داستان زندگی انسانها را میان سنگها و نامها جستوجو کرد. دربارهی این مکان و حالوهوای خاصش، جداگانه نوشته ام:
پس از چند خرید کوچک از فروشگاههای بوداپست، کمکم خودم را برای پرواز بعدی آماده میکردم. با این حال هنوز یک روز دیگر باقی مانده بود؛ یک روز اضافه که انگار عمداً برای جمعبندی این سفر به من داده شده بود.
در همین فاصله تصمیم گرفتم برای آنها قرمهسبزی درست کنم؛ غذایی ایرانی، چیزی از خانه که بتواند برای چند ساعت هم که شده این فاصلهها را کمتر کند.
یک فروشگاه ایرانی به نام Tehran Trade در بوداپست پیدا کرده بودم، که میشد بعضی چیزهایی که از ایران آمده اند را تهیه کرد.
دو نفر دیگر هم که بعد از ده سال دوباره دیده بودم، همراه لازلو آمدند و دور هم یک مهمانی کوچک شکل گرفت. جمعی ساده، اما پر از چیزهایی که گفتنشان سخت است.
آن روز، بیشتر از هر چیز به تمام روزهایی فکر میکردم که در بوداپست گذرانده بودم؛ به تکههای پراکندهای از زمان که حالا انگار دوباره کنار هم نشسته بودند.



امشب، شب آخر بود. باورش سخت است که زمان چگونه با چنین سرعتی از میان روزها عبور میکند. دوباره لحظهی خداحافظی رسیده بود؛ و خداحافظی با آدمهای خوب، همیشه ساده نیست. با این حال، در ذهنم این حس شکل گرفته که شاید این بار فاصلهی بازگشت کوتاهتر باشد.
به این فکر میکردم که زمان چگونه همهچیز را دگرگون میکند. ما از بیرون تغییر کردهایم؛ چهرهها، بدنها و نشانههای گذر سالها. اما در درون، بسیاری چیزها همانطور ماندهاند که بودند. انگار بخشی از ما در برابر زمان مقاومت میکند.
گاهی این نگاه بیرونی به مکانها و آدمهای قدیمی، خودش به سفری درونی تبدیل میشود؛ سفری که در آن نه فقط شهرها را میبینی، بلکه به عقب برمیگردی و خودت را مرور میکنی. اینکه چه کسی بودهای، چه مسیری آمدهای و در این میان چه چیزهایی در تو تغییر کرده یا نکرده است.
پیش از این سفر، فکر میکردم بازگشت به بوداپست شاید تجربهای تکراری و کمهیجان باشد؛ اینکه همهچیز را یکبار دیدهام و دیگر چیزی برای کشف باقی نمانده است. اما حالا میفهمم که دیدار دوباره با آدمها و مکانهای آشنا، بعد از گذشت سالها، نوع دیگری از تجربه است. چیزی شبیه بازخوانی یک کتاب قدیمی؛ کتابی که این بار چیزهایی در آن میبینی که در خواندن اول از چشم پنهان مانده بودند.
اینگونه سفرها ذهن را به جای دیگری میبرند؛ نه فقط به مقصد، بلکه به درون خودت. شاید به همین دلیل است که احساس میکنم میخواهم چنین تجربههایی را دوباره تکرار کنم؛ نه برای دیدن دوبارهی یک شهر، بلکه برای نزدیکتر شدن به نسخههای گذشتهی خودم.

صبح بسیار زود، در طلوع آفتاب خانه را با زلتان به سمت فرودگاه ترک کردیم، طلوعی زیبا از میان ابرهای بوداپست. خداحافظی با زولتان خیلی هم سخت نبود. 😁
فرودگاه بوداپست قسمتهاییش سربالایی و سرپایینی دارد، بسیار جالب است، فکر نمی کنم چیز استانداردی باشد 😁

اشتراکگذاری این پست
به دیگران کمک کنید این پست را پیدا کنند



















بارگذاری دیدگاه ها