سفرنامه فرانسه

درحال آپدیت...

 

 


پروازها

پرواز به اوکراین

درحال آپدیت…


پرواز به فرانسه

جنون من برای نشستن کنار پنجره هواپیما پایان ندارد. در واقع من تمام تمام زندگی ام را به ابرها و آسمان فکر می کنم، آنجا تنها جاییست که به هیچ چیز جز بلند پروازی‌هایم فکر نمی کنم. در یک جمله باید بگویم من عاشق ابرها و ارتفاعات هستم. با این دو پرنده عاشق، در فرودگاه تهران قبل از پرواز به اوکراین آشنا شدم، پاریسی بودند و ما از مقصد نهایی یکدیگر خبر نداشتیم. فقط همان چند لحظه توی اتوبوس به سمت هواپیما با هم آشنا شدیم. طبق معمول صندلی پرواز اول رو خودم کنار پنجره رزرو کرده بودم، اما پرواز اوکراین به پاریس، تمام پنجره ها پر بودند، تمام طول پرواز به اوکراین را به این فکر می کردم که پرواز به پاریس رو چیکار کنم! پنجره ها که همه پر هستند. سوار پرواز اوکراین به پاریس که شدم دیدم دقیقاً صندلی آخر اون ردیف که این دو عاشق کنار پنجره نشستن مال منه! تو دلم گفتم عجب شانسی! ایمانم به خدا قویتر شد. به این دو گفتم من همون ایرانیه هستما! جاتونو میدید به من یا نه؟؟؟ اینطوری شد که اینبار هم شانس دیدن ابرها را پیدا کردم.

سفر به فرانسه، وحید تکرو

بهترین احساسات متعلق به لحظه هایی بوده که از زمین جدا شدم، گاهی با خود می گویم با فرض اینکه روح یک تئوری درست باشد، آیا انسان پس از مرگ هم چنین احساساتی دریافت می کند؟ دوستان خلبانی دارم که حس میکنم بخاطر داشتن این احساسات وارد این شغل شده اند. در حقیقت همۀ زیبایی های ظریفی که در آسمان می بینم برایم زیباست، جزییاتی که فقط از بالا پیداست. مثلاً سایه ی ابرها بر روی هم! چقدر من عاشق این صحنه ها هستم، وقتی که می بینم هرچه به بالاتر نگاه می کنم اینبار آسمان تاریک تر می شود… پرواز لاکچری ترین چیزیست که انسان می تواند تجربه کند، در واقع آسمان حسابش با زمین جداست، در آسمان ما انسان ها دیگر همان انسان ها نیستیم، اینجا فرق داریم، همه شبیه هم به تماشای جزییات جهان مینشینیم، البته اگر کنار من بنشینید دیگر از این تماشا محروم خواهید ماند چون با کله میرم توی پنجره تا برسیم، و شما باید به روزنامه هایی پشت صندلی جلویی روی بیاورید! البته این شوخی هست، بیشتر اوقات که زیباترین چیزهارا میبینم، بدون آنکه طرف کناری را بشناسم میگم هییی بیا اینجا رو ببین!!! ول کن روی زمین هرچی بودی واسه خودت بودی!


فرودگاه شارل دوگل پاریس

به پاریس که نزدیک می‌شوم چشمانم فقط به خانه‌های دور از شهر، دهکده ها و جاده هایی که زمینهای کشاورزی را با دقت تمام قطع نموده خیره می شوند. حس می کنم آنها از نقاشی های ونسان ون گوگ ترسیم گشته؛ از اتاق خلبان صدا می‌اید که به زودی در حال کاهش ارتفاع به سمت فرودگاه شارل دو گل هستیم، دمای پاریس …، اما من تمام صحبت های آنهارا جور دیگر، آنطور که میخواهم ترجمه می‌کنم، چنانکه گویند: “به پاریس، شهری که گویی واژه زیبا تنها برای آن ساخته شده نزدیک می شویم، نوای زیبای ادیت پیاف به گوش میرسد و در گوشه ای از شهر فردریک شوپن آرام گرفته است؛ عطر فرانسوی همه جا را فرا گرفته و عاشقان پس از خوردن کریپ در کنار رود سن قدم می زنند، تا بر روی پلی بنشینند. آماده باشید، وقتی که در فرودگاه بنشینیم دیگر کسی با شما انگلیسی صحبت نمی‌کند.”.
چند عکس که از بالا گرفتم را برایتان انتخاب کردم.


باید مثل یک کودک بغلش می‌کردم

چمدانی که داشتم مناسب این سفر نبود و یک چمدان را از سال گذشته در فروشگاهی در پاریس نشان کرده بودم. دو راه داشتم، یا اینکه چمدانم را بیاورم و در پاریس رها کنم و وسایلم رو توی چمدان جدید بریزم، یا در یک کیسه موقتی لوازمم را حمل کنم. من راه دوم را انتخاب کردم و تمام وسایلم که بیش از بیست کیلو میشد را در یک کاور پرواز بسیار نازک که شبیه یک بمب بزرگ شده بود ریختم. بیشترش هم سوغاتی ها (پسته) و لواشک بودند. در تهران انرژی بسیاری داشتم و هیچگاه این ساک موقتی را حمل نکردم، اصلا نفهمیدم دست گرفتنش چه حسی دارد، همش یا روی چرخ دستی بود یا توی آسانسور.

تا وقتی که به پاریس رسیدم هم سریع انداختمش روی چرخ. تصمیم گرفته بودم با مترو به سمت دوستانم فردیمن و اوا سفر کنم، تا خود ورودی مترو ساک را روی چرخ گذاشته بودم و بعد باید دست می‌گرفتم و چرخ را در فرودگاه آزاد می‌کردم. حدود یک کیلومتر که حملش کردم تا به قطار برسم تازه فهمیدم چقدر سنگین بوده! پیش خودم گفتم این کی انقدر سنگین شد! لامصب هیچ دستگیره‌‌ای هم برای بلند کردن نداشت، باید مثل یک کودک بغلش می‌کردم…

پسته هایی که به بهترین آدمهای مسیرم سوغاتی می دهم
چیزی که باید مثل یک کودک بغلش می کردم

حدود دو بار هم لاین عوض کردم، چند بار هم تصمیم گرفتم تا با تاکسی ادامه دهم اما هربار که به مقصد نزدیکتر شدم بیخیال این تصمیم گشتم. درست بهنگام تغییر لاین نهایی به سمت مقصد با سالنی بزرگ روبرو شدم، گویی که باید ۴ کیلومتر زیر زمین با این ساک نازک که شانس آوردم هنوز پاره نشده حرکت کنم تا تازه به قطار بعدی برسم. حتی بعضی وقتها به سرم میزد که کیسه ی پر از لواشکم را از ساک به بیرون پرتاب کنم و به مسیر ادامه دهم، اما نه لواشک را حرفشم نزن! حاضر بودم پولهایم را رها کنم اما لواشک هارا نه! البته با استراحتی که هر ۵۰ متر می‌کردم، بدنم مرا از این تصمیم منصرف می‌کرد.

پیش از این از عده‌ای شنیده بودم که سیاه‌پوستان پاریس، پولها و موبایل افرادی که مثل من ساکی بزرگ دارند را برمی‌دارند و فرار می‌کنند. ولی خب، انسان انسانه، من بیشتر از تسلیم خودم در برابر اضافه وزن ساکم می‌ترسیدم، ساکی که حتی اگر وزنش‌ کمتر بود شاید حملش سخت‌تر میشد، چراکه شل میشد، خیلی نازک بود، خیلی!

ساک را میتونید در سمت چپ این تصویر ببینید

در همین افکار بودم تا درست مثل فیلمها یکی از سیاه‌پوستان در میان آن‌ همه آدم سفید پوست که پیش به سوی قطار می‌دوند به من اشاره کرد و گفت: “کمک می‌خوای؟”

به مرد سیاه پوست با لبخندی جواب دادم: “لطفا”. گرچه که او انگلیسی نمی‌دانست اما ما هر دو با زبانی مشترک به نام “صلح” برای هدفی مشترک حرکت میکردیم، یعنی حمل این ساک لعنتی تا قطار بعدی. به ایستگاه قطار بعدی که رسیدیم به فرانسوی گفت: “خونه‌ی من اینجاست، باید برم”. گفتم مرسی، عکسی باهم انداختیم، یک کیسه کوچک پسته ایرانی بهش دادم و بعد از رد و بدل کردن آی‌دی فیسبوک باهم خداحافظی کردیم. همان شب در فیسبوک پیامش را دیدم: “امروز با کمک کردن به شما حس بسیار خوبی دارم، و از آشنایی با شما خوشحالم”. یاد فیلم “دست‌نیافتنی‌ها (2011)” افتادم، حتما ببینیدش.

با خودم فکر می‌کنم کاش روش اول را انتخاب کرده بودم، اما پس از چندی به این نتیجه می‌رسم اگر روش اول را انتخاب کرده بودم هیچگاه خاطره‌ای با آن مرد سیاه‌پوست نداشتم. در مورد تاکسی هم همینطور، اگر تاکسی سوار شده بودم فقط بوسه‌های فرانسوی عاشقان زیر برج ایفل را ‌میدیدم، اما زندگی من اینچنین نیست، من دیدار انسان‌هایی را می‌خواهم که بر روحم بوسه می‌زنند… درسته روش دوم و استفاده از مترو درست‌ترین روش برای انتقال وسایل زندگی ام به پاریس بود.

من و مرد سیاه پوست، یک انسان واقعی

ماجرا هنوز به پایان نرسیده بود، وقتی که قطار بعدی مرا به آخرین ایستگاه رساند تمام نقشه ها را فراموش کرده بودم، حالا باید پله هارا می پیمودم و به بیرون می آمدم تا در خیابان به سمت مقصد بروم. حدود 20 متر مانده بود تا از زیر این سقف ها خارج شوم؛ با موبایل نقشه را نگاه می کردم که حدود 6 جوان سیاه پوست که به نظر میرسید دنبال شیطنت می گردند به من گفتند: “کمک میخوای؟” گفتم بله، نقشه را نشان دادم و گفتم دنبال این خیابان میگردم، یکیشون موبایلم را گرفت و زوم کرد روی آن خیابان، همه با هم با موبایل من به سمت خروج رفتند کمی به چپ و راست نگاه کردند، من هم در همان موقع فکر خرید موبایل دیگری بودم، دیگر بیخیال آن موبایل شدم، با خودم فکر می کردم، راستی کدام موبایل را اینبار باید بخرم؟، یهو گفتم نه! اگر موبایلم را ببرند پس اطلاعاتش چه می شود؟

شماره تمام دوستانم که به زودی در پاریس با آنها ملاقات می کنم کجا می روند! بی درنگ ساکم را در آنجا رها کردم، نمیترسیدم کسی آنرا ببرد چون میدانستم هیچ کسی توانایی بلند کردن و دویدن با آن ساک را ندارد. به سمت آنها رفتم، آنها مرا راهنمایی کردند، ساک را با کمک یکدیگر به بالا بردند، و بعد با هم خداحافظی کردیم. دچار کمی جسارت گشتم، با خودم گفتم: “چه خوبه که آدما کمک می کنند.”

پسری که همسن من بود

دیدم به سمت همان خیابانی که میروم مردی سفید در حال حرکت است، گفتم هی کمک، گفت نه عجله دارم. تو دلم گفتم: “عجب آدمیه ها”. کمی جلوتر رفتم دوباره این متد را تست کردم، با پسری همسن خودم ساک را تا جلوی درب خانه ی فردیمن بردیم. او بدون هیچ انتظاری، با لبخندی مهربان، که وقتی میخندید چشمانش هم حالت لبخند پیدا میکرد به من کمک کرد، اصلاً نپرسید اهل کجایی و چکار می کنی، او فقط آن روز میخواست به یک غریبه کمک کند.
فردیمن درب را باز کرد، از آنجایی که در این موارد شانس خوبی ندارم، فردیمن طبقه آخر، با پله های بسیار باریک و بلند زندگی می کند، پله هایی که آنقدر عرض کوچکی دارند که فقط پاهایت را میتوانی بگذاری، و فرصتی برای استراحت نداری. توی این فکر بودم که ناگهان صدای پای فردیمن را از پله ها شنیدم که به پایین می آید، با خودم گفتم: “خب اینجارو هم که فردیمن زحمتش رو میکشه و دیگر تمام!”. فردیمن رسید پایین بلافاصله بعد از سلامی گرم که بعد از یکسال همدیگر را میدیدم ساک رو بلند کرد و من با تعارف های الکی ایرانی میگفتم نه نه خودم میبرم! شانس آوردم که تعارفهایم اینبار کار نکرد.

 


پارک بوت شومو

همیشه با خود می‌پنداشتم که خوشبحال خورشید، خورشید هر روز تمام جهان را می‌بیند، دوست داشتم مثل خورشید بدرخشم و جهانگردی کنم، اما درواقع نور خورشید در تمام نقاط جهان متفاوت می‌تابد، در پاریس به عنوان مثال، بر روی شیروانی خانه‌ها ممکن است صمیمی‌تر بتابد، انگار فضای دیگری را ترسیم می‌کنند، انگار اخلاق دیگری دارد، انگار آن چنان ملایم می‌تابد که دوست دارد تو را در آغوش بکشد.

چیزی در من ایجاد شده که حس می‌کنم تمام ما مثل خورشید عمل می‌کنیم، تمام ما همرنگ و یکصدا هستیم اما در موقعیت و شرایط گوناگون جور دیگری می‌تابیم، مثلاً انگار من در پاریس شاعرتر می‌شوم، دایره کلماتم فرق می‌کند، احساساتم متفاوت می‌شود، مدل قهوه خوردنم فرق می‌کند، نگاهم به همه چیز عاشقانه تر می گردد.

پاریس شهریست که شاعران و هنرمندانی که در تاریخش به آن سفر کرده اند، آنرا شهر “عشق” می گویند، اما آنانی که امروز در آن زیست و یا به آن سفر می کنند نظری مخالف آن دارند، برای من اما این چنین نیست، مهم نگاه ماست که چیزی را یا با شکوه و یا دیوانه در ذهن خود می سازیم.

اینجا در پارک بوت شومو، خورشید آن چنان که باید به پاریس بتابد تابیده است، عکسهایی را از عاشقان پاریسی تهیه کردم، البته عکسها بیشتر بود اما سعی کردم عکسهایی که چهره های افراد در آن پیدا نیست را منتشر کنم. عشق را در کدام عکس بیشتر دریافت می کنید؟


اتاق من در پاریس

انسان‌ هیچگاه از هیچ چیز سیر نخواهد شد. و همیشه می‌خواهد بیشتر از آنچه که دارد داشته باشد. ما تمدن‌ها و پیش از شهرنشینی بشر، زمانی که انسان بر روی خاک زیست می‌کرد را ندیدیم اما چیزی که امروز می‌بینیم سیری‌ناپذیری انسان را نشان می‌دهد. ما انسان ها فقط می‌خواهیم گسترش دهیم، و از آنی‌که داریم بیشتر داشته باشیم.

دولت‌ها پدیدار شدند و دولت‌مردان که از جنس همان انسان‌ها هستند دست به کشورگشایی زدند، به دنبال ماجراجویی و قدرتسازی هرکه را سر راه خود می‌یافتند از بین می‌بردند، و به دنبال آن جنگ ها شکل می‌گرفت. با تمام اینها نمی‌توان آینده خوبی را برای جهان تصور کرد.

من هم یک انسان هستم که به دنبال گسترش زندگی خویش می‌گردم اما گاهی بعضی لحظات اندیشه‌ای در من می‌آفریند که می‌پندارم زندگی‌ام می‌تواند جور دیگری باشد. مثلاً فکر می‌کنم داشتن موقتی یک تخت در آپارتمانی آنتیک، به همراه کتابهایی از ویکتور هوگو، و گوش دادن گرامافونی که قطعات شبانۀ شوپن، کسی که درست در همین شهر خوابیده را پخش می‌کند بیش از آنچه‌که باید کافی‌ست.

من اینجا هستم تا چیزی دیگری را نشان دهم.


موزه لوور

در حال آپدیت


لبخند او

در پی آرامش، کرواتم را شل کرده و در لافخیگات، درست مقابل موزه لوور، قهوه ای سفارش دادم. در حال نوشیدن قهوه بودم که چراغ قرمز مقابل قفل کرده بود و رانندگان فرانسوی معترض شروع به بوق بوق کردند. چیزی که اغلب در پاریس اتفاق می‌افتد. بلند شدم تا فیلمی ضبط کنم،

 

وقتی که تمام شد برگشتم و دیدم نفر کناری ام لبخندی از ته دل بر لب دارد.

با لبخنی گفتم، خب پیش میاد.

در دلم با خود گفتم:
“تنها اوست که می‌داند این بوق زدن ها شوخی‌ای بیش نیستند، اوست که می‌داند درست در همینجا که ما نشسته‌ایم و قهوه‌ای را با خیال آرام کردن جنگ درونمان می‌نوشیم، چه جنگهایی شکل گرفته، چطور توپ و تانک های نازی تمام دیوارهای اینجا را هدف گرفته اند. من عاشق لبخند او هستم، لبخند او ارزشش از همه چیز بالاتر است، تنها اوست که صلح را درک می کند، معنای آزادی و زندگی را میفهمد، دیگر قهوه نیاز نیست، دیدن لبخند او مرا برای ادامۀ روز آرام میکند…”.
باهم عکسی گرفتیم، تا این صحنۀ زیبا را با شما تقسیم کنم. لبخند او پر از امید است…


رود سن

آنچه که فکر می‌کردم می‌توان ساخت را ساختم. من از کودکی می‌پنداشتم دنیا زیباست، اما مهاجرت‌های من گاه چیز دیگری را برایم به نمایش گذاشت. همیشه حدس می‌زنم دنیا صحنه یک تاتر است و انسان‌ها دارند برایم نمایشی اجرا می‌کنند، حس می‌کنم بازیچه شدم. اما کمی که می‌گذره با خودم می‌گویم بس کن این افکار عجیبت را.

آنچه در کنار رود سن خلق شده آثار نویسندگان، آهنگسازان و سینماسازان خوش‌آوازه است. عده ای فساد جوانان کنار رود را می بینند، عده ای بوسه عاشقان را، عده ای بوی جنگ را حس می کنند و عده ای دیگر فقط ایفل را تماشا می‌کنند، من اما، پاریس را به شیوه خود تماشا می‌کنم. برای من اینجا صحنه‌ایست که هنر و فرهنگ در آن شکل می‌گیرد، سکوی پرتابیست که عشق گاه از آن شروع و تا همیشه خاطراتش در آن می‌ماند. پاریس چند سال پیش از زمانی که من با او آشنا شدم فقط برایم زیبایی‌هایش را به نمایش می‌گذارد. به نظر می‌رسد که در‌آن واقعاً می توان عاشق شد! من اینجا هستم تا چیز دیگری را نشان دهم.

 

رود سن، پاریس، فرانسه


می‌توانیم جویای صلح باشیم

 

سیاستمداران از خود ما زاده می شوند

بر روی پوستری که در دست گرفتیم نوشته شده: چشم سومت را به دنیایی جدید بگشا، ما میتوانیم جویای صلح باشیم. با طرحی که “چشم سوم” نام گرفته. در واقع این طرح هیچ گرایش دینی و سیاسی ندارد. این طرح سورئال اغرارآمیز پیامی دارد. شخص -که همچنین خودم هستم- به زندگی در دنیایی پر از وقایع دلخراش جنگی عادت نموده، چنانکه حتی خون کسی بر روی او ریخته است اما دیگر تحمل عادت های خویش را ندارد تا اینکه چشمی سوم را باز می کند، که می تواند دنیای پیش روی خود را به صورت واقعی تر دنبال کند.

گاهی به همه چیز فکر میکنم، با دیدگاهی که به آن در این سن دست پیدا کرده ام خود را به جای کودکی می گذارم که تازه به دنیا وارد شده، تصور کنید آیا آن کودک دیدگاه کنونی ما را داشت چقدر باید از معنای جنگ می ترسیده، جنگی که حتی در فیلم ها ترسناک است.

دنیای ما پر از جنگ است، جنگ با خودمان؛ بله جنگ با خودمان. سیاستمداران از خود ما زاده می شوند، اما انسانیت چگونه است که انسان را چنان تبدیل به یک دیو جنگی می نماید؟ در واقع، ما فاصله ی بسیاری از هم گرفتیم، این فاصله اجتمایی کرونا، چیزیست در ظاهر، ما انسان ها قرن هاست که از هم فاصله گرفته ایم. اما من میخواهم دوباره با هم باشیم، تا روی دیگری را به جهان نشان دهیم؛ من “صلح” را می خواهم…

ارسال کامنت

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.