176 قربانی PS752: داستان مسافران

من به آن صعود می گویم، نه سقوط

در رسانه های ایرانی از ایرانیان قربانی می نویسند، در کانادا از کانادایی های قربانی، و در اوکراین از اوکراینی ها، و جهان هم که ساکت است… میدانم که این تراژدی بزرگی برای ایرانیان است اما خدمه پرواز PS752 اوکراین را نادیده نگیرید، زیرا آنها نه برای سفر، و نه برای مهاجرت پرواز می کردند، آنها به هنگام کار کشته شدند، وقتی که شنیدم همسر خلبان ولادیمیر گپوننکو، پیش از این سفر به او گفته بوده “به ایران پرواز نکن، خطرناک است“، بسیار متاسف شدم.
کاپیتانی که دارای دو فرزند است و بیش از 11600 ساعت در بوئینگ 737 و 5500 ساعت به عنوان کاپیتان پرواز کرده حالا دیگر به پیش همسرش، کسی که نگرانش بود برنمی گردد.

خلبان ولادیمیر گپوننکو و خانواده اش

اکترینا اولیونا، 28 ساله، خدمه پرواز، دوست پسرش از او به عنوان شخصی مهربان، دلسوز، صمیمی، زحمتکش و خوش اخلاق یاد می کند.

دنیس میخایلوویچ، همکلاسی هایش گفته اند او همه چیز را شب امتحان میخواند و پاس می کرد، کسی که بسیار برای بدست آوردن این کار تلاش کرده بود، و به تازگی (حدود شش ماه) شروع به کار نموده بود، حالا برای همکارانش یک قهرمان شده است.

ماریا میکیتیوک، دختر 24 ساله که بنظر میرسد بسیار در میان همکلاسی و همکارانش محبوب بوده؛ آنها می گویند که ماریا بسیار زیبا، شاد، با روح و پرانرژی بوده، از او به عنوان یک دانشجوی محبوب یاد می شود. گفته شده که او عاشق “آسمان” بوده.

یکی از غم‌انگیزترین داستانهایی که درمورد هواپیمای اوکراینی وجود داره داستان “ولریا یوگنوینا” هست. دختری جوان که در کی‌یف زندگی می‌کرده و بین خدمه پرواز از میان ما پرکشیده. او در صفحه شخصی‌اش نوشته:‌ “من به هواپیما فقط به عنوان وسیله حمل و نقل نگاه نمیکنم، هر پرواز مثل قطره ای زیبا، عشق و ماجراجویی را به همراه خواهد داشت.” او در زیر آخرین عکسش که در هتلی در بانکوک گرفته شده نوشته: “کار، من عاشقتم”… عشق به کار و پرواز… و دوست‌پسر ولاریا که خود یک خلبان است، حالا از عشق و دوری از ولریا شوکه شده و در صفحه شخصی اش نوشته:

“ولریای عزیزم، بسیار ناعادلانه بود، تو قربانی بازی های آنها شدی، آنهایی که کاری به کارشان نداشتیم…”

او همچنین شعری را به لارا تقدیم کرده که یکی از دوستانم برایم ترجمه کرد:

“وقت خداحافظی نبود، چیزهای زیادی وجود داره که ما هنوز به هم نگفتیم، هیچ راهی برای درست کردنش وجود نداره. احساس می کنم هنوز دارم فریاد می زنم. من خرد شدم… فکر میکنم باید تمومش کنم، اما بدون لبخند شیرین تو… نه نمیشه، بدون لبخند تو نمیشه… جهان تاریک شده، همون دنیایی که خیلی دوستش داشتی. نور از پنجره بیرون رفته، درست وقتی که چشمای زیبات رو بستی… من غرق در چشمانت هستم، بین خاطراتمون گم شدم… چقدر دیگه باید درمانده در تاریکی گریه کنم؟ فرشته من، نمیتونم ادامه بدم، دستام میلرزه، مغزم نابود شده… خیلی حرفها مونده که باید بهت بگم! مطمئنم هنوز صدامو میشنوی…
تقدیم به لارای عزیزم، که فقط به بالاتر پرواز کرد…”

ولریا، عاشق جهان بود. جهانگردی میکرد و به زندگی عشق می ورزید. چند سال پیش که برای اولین بار به تهران، قم، مشهد و اصفهان سفر کرد، در مورد ایران چنین نوشته:

“هیچ جایی را به زیبایی ایران ندیده بودم، دوست دارم همیشه بیام اینجا؛ ایران کشوری گرم با فضاهای سبز با کوه ها و بیابانهایی در اطراف است. عاشق کوه های ایرانی ها هستم، چقدر زیباست! فکر کن میتونی بری بالای کوه و چای و شیرینی سفارش بدی! چی بهتر از این؟! فقط از چراغ راهنمایی خیابوناشون سر در نمیارم، باورتون نمیشه راننده های تاکسی هنگام رانندگی چای می خورند!
هواپیمایی که باهاش به مشهد سفر کردم رو دوست داشتم، باورتون نمیشه من یکی از مقدس ترین شهرها رو دیدم! یه نماز جماعت رو با چشمام دیدم! فوق العادس!
اصفهان به قدری تمیز و زیباست که هنوز متحیر هستم، خیابونهای مرتب، پارک پرندگان فوق العاده ای که پرنده هارو با یک توری درونش جای دادند. سی و سه پل خیلی خیلی زیباست، مخصوصاً در شب. در آخر هم برج آزادی تهران رو دیدم، برجی که بهش همچنین میگن دروازه تهران”

این جهان چقدر تاریک و غمگین شده، ولریا جانش را در کشوری که عاشقش بود از دست داد، او بازیچه شد، بازیچه سیاستمدارانی که هیچگاه دوست نداشت از آنها بداند، میخواهم به ولریا بگویم که پس از رفتن او، کشوری که آن را کشوری گرم می دانست، حالا بسیار سرد شده، سرد و غمگین…

“میخواستم تا صدسال به دیدار مادرم بروم، نشد”

جولیا سولوهوب به تازگی (از شش ماه پیش) به عنوان خدمه پرواز شروع به کار کرده بود. اطلاعاتی که رسانه ها از او دارند این است که او دسامبر گذشته وارد 25 سالگی اش شده. و اصالتاً برای شهر نوفوفولینسک بوده.

با یکی از دوستان جولیا صحبت کردم، او می گوید:

“جولیا به تازگی ازدواج کرده بود، خانه ای در کی‌یف خریده بودند و برنامه‌های بسیاری داشتند، آنها میخواستند بچه دار شوند، او عاشق شغلش بود و میخواست یک سالن زیبایی باز کند، دختری بسیار مهربان، زیبا و جذاب با چشم های آبی که عاشق زندگی بود. بسیار سعی می کرد از سیاست دور بماند و از آن متنفر بود. حس شوهرش رو نمیشه گفت، جولیا همه چیز اون بود. خیلی ناراحتم که رسانه ها در مورد او چیزی نمی نویسند، نمیخواهم جولیا از یاد مردم برود”

جولیا سه سال پیش در صفحه شخصی مادرش تولدش را اینگونه به او تبریک گفته است:

“مادر عزیزم، قلب طلایی، تو بهترین مادر دنیایی، تولدت مبارک، برات آرزوی سلامتی میکنم، صد سال زنده باشی که هر روز گلهای زیبا برایت شکوفا شوند و همه فرزندانت در تعطیلات به دیدارت بیایند، امیدوارم که عشق همیشه در قلب تو استوار بماند، و خانواده ما در صلح و آرامش زندگی کند.”

“از بوسه بر عشق تا بوسه بر عکس، به فاصله یک موشک”

با معشوقه جولیا (یکی از خدمه پرواز اوکراینی)، ولری، تماس گرفتم، او گفت که این زمان مناسبی برای صحبت نیست و از من خواست که حال او را درک کنم. وقتی که به او گفتم حالتو درک می کنم، گفت “غیرممکنه اگر کسی بتونه حالمو درک کنه”. او در آخرین پست اینستاگرمش نوشته:

“آرام بخواب عشق من؛ من تو رو بیشتر از زندگی دوست دارم و هر کاری که به تو قول داده ام انجام خواهم داد … بابت همه چیز ممنون، از همه دوستان و همکاران میخوام که دیگه در موردت پست نگذارند.”

آنها سه سال بود که عاشق هم بودند، و سال پیش ازدواج کردند، برنامه های بسیاری برای زندگی داشتند، آرزوهای فراوان و برنامه های سفر… روزی که به ولری خبر سقوط هواپیمارا دادند، او به فرودگاه رفت، و تصاویر احساسی بسیاری از او در رسانه ها منتشر شد، اما کسی به جزئیات عشق آنها توجهی نداشت. به نظر میرسد که رسانه ها احساسات عاشقانه افراد را در نظر نمیگیرند.

هربار که پرواز می کردی روح مرا با خود میبردی، قلبم آرام نبود، تو در آسمان و من در زمین، مطمئنم به من می اندیشیدی، اینبار اما قلبم را با خود بردی، قلبی که حالا جایش خالی مانده… به من بگو که این خواب است عزیزم…

“عاشق انسانها هستم، و انسانها هم عاشق من”
این نگریشیست که ماریا (یکی از خدمه پرواز اوکراینی) بر اساس آن زندگی می کرده. با دوستان ماریا آشنا شدم، آنها در این باره می گویند:
“او به دور از سیاست زندگی میکرد، عاشق زندگی بود، به تمامی انسانها عشق میورزید، بدون توجه به سیاست، دین، و جهش های دیگر ملیتی…”

نزدیکترین دوست و همکار ماریا، نوشته:
“او برایم زنده است، چرا که خدمه پرواز هیچگاه نمیمیرند، آنها با لبخندشان فقط آسمانی می شوند. ماریا بسیار ناشناخته بود، حرفهای زیادی برای گفتن داشت، دختری 24 ساله که به آینده خوشبین بود.
قدردان نزدیکانتان باشید، زیرا هیچکس ابدی نیست، بیشتر سفر کنید و خود را دوست داشته باشید. – این ممکن است پیام ماریا از آسمان باشد.”

با این مرد تماس گرفتم، میگوید عاشق ماریا (یکی از خدمه پرواز اوکراینی) است و تصمیم داشته که با او ازدواج کند. دوستان ماریا اما، میگویند که که این رابطه بسیار پیچیده بوده و منقضی شده. از خودش جزییات را پرسیدم، گفت توان صحبت ندارم، بسیار افسرده ام.

قصد قضاوت ندارم؛ اما داشتم فکر می کردم که چرا ما انسان ها ارزش یکدیگر را نمیدانیم، عشق را انقدر برای خود سخت کرده ایم؟ چرا زندگی را انقدر پیچیده کرده ایم؟ ما ثانیه های بسیاری داریم که با دعوا، کینه، سختگیری از آن عبور می کنیم… این مرد شاید تنها آرزوی امروزش این باشد دوباره برای یک ثانیه با ماریا وقت بگذراند، برای لحظه ای لبخند او را ببیند، ماریا اما، دیگر در آسمان است.

با هم مهربان باشیم، عاشقانه دوستانمان را بخواهیم و ثانیه هارا ارزشمند بدانیم.

 

فرشته های اوکراینی آن پروازی که به آسمان صعود کرد بسیار دلسوز و مهربان بودند. چند شب پیش خواب ماریا، و کتی (یکی از خدمه پرواز) که تصویرش را میبینید را دیدم. آنها در لباسهای فرم پروازشان بودند، اما به رنگ سفید. بسیار میخندیدند و چیزی نمی گفتند.

معشوقه اش -که همچنین خود یک خلبان است- می گوید، کتی بسیار صمیمی، دلسوز، زحمتکش، مسئول و خوش اخلاق با قلبی بزرگ بود. به نظر میرسد که کتی خانواده اش را حمایت مالی می کرده. حالا در نبود او، خانواده اش نیاز به کمک مالی مردم اوکراین دارند، معشوقه اش حساب مالی خواهر کتی را در صفحه اش قرار داده. به راستی که جنگ چقدر بی انصاف است، همه چیز را در لحظه نابود و تمامی خنده ها را به گریه تبدیل می کند… تمامی احساسات انسانی در یک لحظه نابود می شوند، کتی و دوستانش فقط مثالی هستند از یک جنگ واقعی… تصور کنید در جنگهای جهانی چه گلوله هایی به قلب معشوقه های سربازان اصابت کرده.

تابحال به این فکر کرده ای که چرا تمام انسانهایی که در موردشان نوشته ام انقدر خاص و خوب بوده اند؟ چیزی که من میخواهم بگویم این است که اینها تصاویری از تمام ماست، خود ما انسانها، ماه پیش همین موقع هیچکس کتی و دیگر قربانیان را نمیشناخت، حالا میشناسند و برایشان دلسوزی میکنند، اما مگر اینها از آسمان آمده اند و به آسمان بازگشتند؟ نه… این ها خود ما هستند، پس چرا همین حالا برای هم دلسوزی نکنیم؟ چرا در حالی که هنوز آسمانی نشده ایم باهم مهربان نباشیم؟

نمیتوانستم بخندم، چطور باید لبخند میزدم؟ در این دنیای غیر منصفانه چگونه می توان خندید؟ دیگر آرامش نداشتم… آرامش؟ حتی نمی توانستم نفس بکشم…
من از بالا همه چیز را میدیدم، دنیا پر از جنگ شده بود، از همه جا تیر می بارید، دنیا برایم مثل قفس شده بود، قفسی که فکر می کردم با پرواز می شود گاهی از آن گریخت. این بار پرواز کردم، پرواز کردم و دیگر برنگشتم… من صعود کردم، و نه سقوط…
(این ویدیو برای همدردی و دلجویی از خانوادگان و دوستان اوکراینی های پروازی که به آسمان صعود کرد ساخته شده. همۀ ما در این در این غم شریک هستیم. لطفاً تا انتها ببینید)

عشق هرگز نمیمیرد، معشوقه هایی که نه با انتخاب خود، بلکه روزگار آنها را از هم جدا کرده. آن هم معشوقه هایی را که شغلشان لبخند زدن و کمک به مسافران در آسمان بود. ماموریتی که در آسمان به سرانجام رسید. در باور من، آنها صعود کردند، و نه سقوط.
این جهان جهانی نبود که آنها میخواستند، برای همین این شغل را انتخاب کرده بودند، دوست داشتند در آسمان بمانند، و ماندند. این همچنین جهانی نیست که من میخواهم. جهانی که نه عشق در آن وجود دارد، نه مهربانی، نه رفاقت، نه گذشت، نه اتحاد، و نه هیچ… همه چیز سیاه است، سیاه و پوچ.
آدمهای بد مارا محاصره کرده اند، همۀ مارا، حتی انسانهای گذشته… اما چیزی که باقیست “امید” است. داستان تمامی انسانهای هواپیمای اوکراینی یادآور این است که لحظه هارا باید با عشق گذراند، تا لحظه ی آخر، حتی یک قطره نفرت نباید از خود جای گذاشت.

ارسال کامنت

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.