داستان من از کجا شروع شد؟

تا بحال از هیچ به بی‌نیازی رسیدی؟ تا بحال به حسرت‌هایت به موقع پاسخ دادی؟

داستان من از آنجا شروع شد که میخواستم جهان را ببینم. اطرافیان می گفتند تو بچه‌ای و هنوز ممکنه تو شهر خودت گم بشی. هیچگاه تحت تاثیر نظر دیگران قرار نگرفتم. سفر های تنهایی من از ۱۶ سالگی شروع شد، در آن زمان هرچه که آرزویش را داشتم باید همان لحظه انجام میشد. فردا دیگر آرزوهای من برایم آرزو نبودند. آرزوهای من هیچگاه مالی نبودند که برای بدست آوردنش نیاز به پول بسیار داشته باشم. البته گاهی هم باید پول جمع می کردم. یادمه روزی با ۶۰۰ دلاری که یک سال جمع کرده بودم یه پرواز پیدا کردم به مینسک، بلاروس، وقتی که رفتم شرکت هواپیمایی بلاویا و مشخصات پرواز رو به خانمی که رزرو میکنه دادم، گفت یک لحظه صبر کن الان میام. بعد از ده دقیقه با مدیر ایرلاین برگشت؛ مدیر ایرلاین یه نگاه به من کرد گفت مطمئنی این پرواز رو میخوای؟ دیگه پولو پس نمیدیما بچه جون! منم محکم و بدون شک گفتم اشکال نداره. انگار که انتظار داشت با بزرگترم بیام.
هیچکس منو باور نداشت، به قدرت من ایمان نداشتند. تنها کسی که منو باور داشت خودم بودم. برای من چیزی غیرممکن نبود. تا ۲۱ سالگی به ۱۵ کشور سفر کرده بودم، اتفاق های خوب و بد برام خیلی خیلی زیاد افتاده بود. اما این باعث جسارت بسیاری در من گشت. سفرهایم بسیار طولانی و عادی شده بودند، از کشوری به کشور دیگر مثل از کوچه به کوچه کناری کوچ می کردم. گرچه سختی های بسیاری از نظر مالی داشتند اما دیگر برایم عادت شده بود.

حالا که برگشتم، از روی چشم‌اندازی بلند به دریا خیره می شوم، با آبجوی در دست، و عرقی که از روی پیشانی پاک کرده ام خاطرات را مرور میکنم، نفسی عمیق می کشم و به خود میگویم: تو دیگه کی هستی…

گرچه هنوز در حال مطالعه خودم هستم، اما به مرور زمان براتون تعریف میکنم من چه جونوری بودم…

ارسال کامنت

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.