مسجد نصیرالملک یا مسجد صورتی

شیراز، ایران

قول داده بودم روزی همه چیز را بگویم، اما نمیدانم از کجا شروع کنم. ولی خب، به هرحال همیشه راه باریکی به سوی جاده اصلی وجود دارد، اما بازهم وارد جاده که شوم نمیدانم به کدام سو باید بروم، همه چیز را از امروز تا قبل برایتان بگویم یا از قبل تا به امروز. از زمانی که از هلند بازگشتم گیج هستم. در آن زمستان جاودانه اروپا هیچوقت فکر نمیکردم به ایران برگردم، وقتی ایرانیانی که میشناختم از من می پرسیدند دلت برای چه تنگ شده، جواب میدادم: “گرمای مردم ایران”، البته شانس آوردم که با خودم لواشک بهمراه داشتم وگرنه آنهم باید به لیست “چیزهایی که دلم برایشان تنگ است” اضافه میکردم. نه اینکه بگویم مردم اروپا را دوست ندارم، اما سرمای آنها باعث میشد که دلم برای گرمای مردم ایران تنگ شود. اما از وقتی که به ایران برگشتم هرروز با آدم های بدی که میبینم دست و پنجه نرم می کنم. انگار واقعاً همه بد شدند، یا بد بودند؟ یا اینکه من بد هستم؟ پاسخ را نمیدانم، اما به نظر می رسد آسمان همه جا یکرنگ است، یا اینکه ما هنوز رنگهارا نفهمیده ایم. ادامه دارد.

عکس: مسجد نصیرالملک یا مسجد صورتی، شیراز، ایران

ارسال کامنت

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.