قناری و پسرک

این داستان واقعیت دارد.

روزی پسرک شش ساله ای که هیچ همبازی ای نداشت ، تمام روزها را به تنهایی پشت سر میگذاشت، هیچ دوست و هیچ چیزی برای سرگرمی نبود، تمام زندگی اش وابسته به دوچرخه ای قدیمی بود تا اینکه روزی مادرش برای اویک پرنده (قناری) به خانه آورد…

پسرک که از خوشحالی به اتاقش رفت و گریه کرد دیگر تنها نبود، حالا یک دوست داشت، که در تمام روز ها با او زندگی کند. روزها گذشت و پسرک به قفس قناری نزدیک میشد، از او مراقبت میکرد، برای او آب و دانه میگذاشت، قناری هم خوشحال میشد و به اطراف قفس پر میکشید و آواز میخواند، پسرک وابسته ی قناری شد، وقتی پسرک به قفس نزدیک میشد، قناری از خوشحالی آواز سر میداد.

روزی پسرک برای ثبت نام سال سوم مدرسه از خانه دور شد، خیلی دلگیر بود، چون دیگر صبح ها با صدای قناری بیدار نمیشد، و قناری را در آن ساعات خواب میدید. اوایل دوران مدرسه افسردگی شدیدی گرفته بود، دوست داشت کوچکتر شود تا در قفس قناری جا بگیرد و با آن زندگی کند. در مدرسه با هیچکس حرف نمیزد، چون با نگاه کودکانه میپنداشت که قناری را در قلب دارد، و قلب متعلق به یک دوست است، همکلاسی هایش او را لال خطاب میکردند. هر روز بعد از تعطیل شدن از مدرسه با سرعت خود را به خانه میرساند و بدون آنکه لباس هایش را عوض کند به قفس نزدیک میشد و آنرا به آغوش میکشید. قناری از پسرک نمی ترسید و تا او را میدید زیباترین آواز خود را میخواند. پسرک مطمئن بود که دیگر هیچوقت تنها نخواهد بود، او یک دوست وفادار داشت. هر روز که میگذشت پسرک و قناری بیشتر به همدیگر وابسته میشدند، روز ها گذشت… پاییز، زمستان، بهار، تابستان…

سه سال گذشت، پسرک ۹- ۱۰ ساله شده بود، در این سالها او تا قناری را خواب نمیدید آسوده نمیخوابید، هر روز صبح با چشم های خواب آلود به قناری سر میزد. رنگ عشق همچون رنگ زیبای قناری در قلب پسر نوجوان نشسته بود.

گاهی از شدت عشق به قناری از خوشحالی در اشک های شوق دوباره زنده میشد. روزی پسرک به مدرسه رفت، آنروز خیلی برای دیدار قناری بی قراری میکرد، دلشوره ای بی سابقه داشت، طبق معمول بعد از تعطیلی به سوی خانه دوید ، در خانه را گشود و به سوی قفس به دویدن ادامه داد…
آه قناری را مانند توده ای از جنس پر های زیبا در گوشه ای از قفس دید…
درحالی که ضربان قلب پسرک تند تر از همیشه میزد پیش خود گفت چرا قناری ام به این صورت خوابیده است…؟! چرا وقتی من آمدم از خوشحالی بال نزد و آواز نخواند؟؟ با من قهر کرده است؟؟؟،…
این سؤال ها به مدت ۲ ثانیه به ذهن پسرک حمله میکردند…
پسرک ناامید شد، کم کم داشت باورش میشد که قناری او را ترک کرده و به دنیایی دیگر پرواز نموده…
در قفس را باز نمود، او را لمس کرد،… سفت بود. خشک شده بود، همچون گلی پژمرده… پسرک که آنرا در دستان کوچکش گرفته بود ، باز هم سؤالاتی در ذهنش پیش می آمد،

-چرا پرواز نمیکند؟؟
-چرا آواز نمیخواند؟
-چرا از دیدن من خوشحال نشد؟

همینطور که اشک از چشمانش جاری شد با فریاد و گریه های از ته دل و عمیق ، مادرش را صدا زد، او آمد، پسرک را با صورت خیس دید، خودش هم بسیار ناراحت بود، بیشتر از اینکه برای قناری ناراحت باشد سعی میکرد دل پسرک را شاد کند، قناری را از پسرک گرفت و گفت اگر آنرا خشک کنیم همیشه برای تو زنده خواهند ماند…
پسرک که گریه به او مهلت فکر کردن نمیداد با تصمیم مادرش گریه اش بیشتر شد و مخالفت کرد. به دنبال مادرش دوید، نه…نه…قناریمو نبر…اون متعلق به منه، هنوز نمرده… در حالی که با گریه در پشت مادرش میدوید اصلاً دوست نداشت که قناری خشک شود، چون هرگز نمیخواست قبول کند که قناری دیگر جانی برای آواز خواندن ندارد…
سرانجام مادرش قناری را از طریق یکی از بال هایش توسط گیره به یکی از طناب های حیاط متصل کرد…
حال پسرک توصیف نشدنی بود، صحنه ای را میدید که تصورش هم برای او مثل مرگ خودش بود، دو روز پسرک گریه میکرد، در حیاط، مقابل قناری.
روز بعد حدود یک عصر خلوت و غم انگیز در مقابل چشم قناری زنبوری را یافت، زنبور قصد تغزیه از چشمان قناری را داشت، پسرک با چشم های خواب آلود و خیس از اشک سعی به دور کردن زنبور داشت…
روز بعد دیگر بریده بود، زندگی اش نابود شده بود، دل کوچکش را باخته بود. تصمیم کرفت قناری را در گوشه ای مطمئن در باغچه ی حیاط در خاک دفن کند. موفق به انجام این کار شد. هر روز بیشتر اوقات را بالای قبر قناری گریه میکرد، یک سال تمام این روز ها تکرار میشد، پسرک تنها بود و هیچ دوستی برای خود انتخاب نمیکرد. هنوز عاشق عشقی بود که دیگر وجود نداشت…
باز هم این روزها ادامه داشت، تا اینکه یک سال بعد خانواده اش تصمیم به اسباب کشی به خانه ی جدید گرفتند…
برای پسرک روزگار چقدر دشوار شد، عشق او در باغچه ی آن خانه دفن شده بود.
بعد از ساعاتی گریه، پدرش به او گفت وسایل و اتاقت را مرتب کن ، کامیون حمل بار به زودی به اینجا خواهد آمد. پسرک فقط و فقط به فکر قناری بود، تمام اتاقش ، اسباب بازی ها و لوازم هایش را فراموش کرد به سوی باغچه دوید ، با لبخندی اشک آلود قسمتی که قناری را دفن کرده بود را گشود ، طوری که تمام خاک آن قسمت را برش داد، سرانجام قسمتی از یک پر قناری را دید، خدای من پر قناری در زیر خاک بعد از این همه سال سالم مانده، بدون تغییر رنگ. با گریه همان قسمتی را که برش داده بود به یکی از گلدان ها انتقال داد، حالا قناری در یک گلدان بود، پسرک بعد از این همه سال اولین حس آرامش را تجربه کرد.
سپس ماشین حمل به آنجا آمد، پسرک فقط به گلدان توجه میکرد. اسباب کشی به پایان رسید. گلدان را مقابل در خانه ی جدید قرار داد تا هر روز آنرا ببیند و گریه کند.
پس از گذشت بیش از 13 سال، آن گلدان هنوز جلوی در خانه اش قرار دارد. و هنوز هر روز به آن خیره میشود…
راستی نام آن پسرک وحید است.

“از مجموعۀ عشق هرگز نمیمیرد”

11 کامنت
  1. Maryam

    kash hame intori boodan

  2. میلاد

    موهای تنم سیخ شد آقا

  3. elham

    Aali bood azizam kash dele adama ham mese hamoon ghanary koochooloo bood LIKE

  4. SETAREEEEH

    eshgheeee haghighiii ineee :*

  5. افسانه

    avalesh khili ehsasi shodam. bad az in ke fahmidam dastaneh khodet boode boghzam terekid

  6. Sanay

    :/qam Angiz

  7. ELNAZ

    EYVAL IN DASTANO YADAME VAHID TAKRO

  8. ELNAZ

    EYVAL IN DASTANO YADAME VAHIDTAKRO

  9. elnaz

    Eyval in dastanoo shenide bodam vahid takro 

  10. elnaz

    In dastano shenidam chon marbot mishe be yeki az pesaraye famil.

  11. بهزاد

    وحید جان دلت بزرگ و صاف است چون عشق و محبت در وجودت جاریست

ارسال کامنت

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.