وحید و ژنرال

ديشب خواب ديدم سرباز يک ژنرال شدم، يک دنده و زورگو بود. به من و سربازان ديگر اسلحه داد، و با عصبانيتي همچون هيتلر گفت به اين منطقه برويد و تمام ساکنان آنجا را نابود کنيد.

راه افتاديم ، به يک زير زمين که پله هايي فراوان روبه پايين داشت رسيدم، سربازان ديگر همه را سر راه ميکشتند، من هم پشت آنها حرکت ميکردم، به ميانه هاي راه رسيديم سربازان به من گفتند تو به پايين برو و بقيه را بکش و برگرد، آرام آرم رفتم، انتهاي پله دختري نشسته بود و گريه ميکرد، او را در آغوش گرفتم، گفتم نترس من کنارت هستم، مراقبتم. روبه بالا به سربازان با فرياد گفتم شما به بيرون بروید مأموريت انجام شد، من زنده ام…
دخترک را آرام با خود به بيرون بردم ، گفتم خانه ات کجاست؟ مرا تا خانه اش راهنمايي کرد، پدر و مادر پيرش و برادرش از ديدن او بسيار خوشحال شدند، مرا به رسم تشکر به داخل خانه دعوت کردند، وقتي وارد شدم ژنرال آنجا بود، بسيار ترسيدم، با خود گفتم الآن مرا خواهد کشت، بخاطر رهایی آن دختر، ژنرال با لبخندي به من نزديک شد و مرا در آغوش کشيد، گفت اين فقط يک امتحان بود سرباز عزيزم تو پيروز شدي.

وحيد تکرو

2 کامنت
  1. shiva

    goooood!!!!!!!!!!!!!!!!!!(: celap

  2. elhame babooli

    doost dashtam aali bood 🙂

ارسال کامنت

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.