شب اول

سرانجام من با دو چشم به دنیا آمدم. به خورشید نگاه می کردم همه چیز تاریک بود. چیزی را در چشمانم تصور میکردم دیدن خیلی چیزها با دو چشم ممکن نبود؛ اینها مال من نبودند من به آنها نیاز نداشتم. دلیل پیدایش بشریت با منطق و شرایط زندگی جور در نمی آید، دیگر نمی خواستم چیزی را ببینم افکار من به سوی پوچی پر کشیده شد؛ مرا از این بند رها کن، نیاز من به پنجره ای دیگر شدید تر شده، چشم سومت را به دریچه ای دیگر باز کن؛ اینبار ارتش افکار حقیقی در مغز من رژه می روند. بذار روشنت کنم، اینجا هیچ موجودی به ما وابسته نیست، هنوز بشر آفریده شده ای به دلخواه ما نیست؛ برای من که همین بوده میدونم برای تو هم همینطور، اجازه بدید از هم دور باشیم و از دور زیبایی یکدیگر را تماشا کنیم، افکار و رفتار ما با هم سازگار نیست؛ برای من که همین بوده. سایه ای بر قلب من تاریکی انداخته فضای نوشته ام را تاریک اما حقیقت را برایم روشن نموده، زندگی برنامه های پلیدی برایم دارد اما من عاشقانه زیست می کنم. و اگر من درخت شوم برگهایم می ریزد، شاخه هایم صدا می دهند اما نمی شکنند دیگر صدای وزش باد لای برگهایم تمام شده جایش را صدای ماشین های اتوبان گرفته؛ من دوباره ادامه می دهم، درست دور از شما.

image

شب اول: افکار زندانی
اردیبهشت 94

1 کامنت
  1. بهزاد

    سلام دوست خوبم دلنوشته ات را خواندم زیبا بود. خورشید برای دیدن ما طلوع می کند اوست که همیشه به فکر ماست پس به امیدش باید زندگی کرد % بدرود وحید جان

ارسال کامنت

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.