اشک مخلوطی مرداب

گرفتار مرداب شدم اما از فریاد می ترسیدم، هراسان سکوت کردم و به اعماق کشیده شدم. سالها پیش در همین وضعیت دچار آسمان فریاد کشیدم و به سمت زمین سقوط کردم، مردم با چهره های حیرت زده چنانکه موجودی فضایی آنهارا تهدید می نماید به من زل میزدند، آنها درست همان هایی بودن که فریاد کمک مرا شنیدند، دوباره از جا برخاستم انرژی در من نماند و دوباره سقوط کردم، مانند خواب سقوط در کودکی. من از خود زده شدم، در خود فرو رفتم و با پشیمانی از فریاد گریستم. قلبم میلرزید چنانکه دچار تشنج قلبی شدم. لحظه ای را تصور کن که تصور میکنی زندگی خواب است و کسی برای بیدار کردنت وجود ندارد در خواب اشک میریزی و آنرا پنهان میکنی. هنوز هم خواب در انتظار من است و هنوز احساساتم را هیپنوتیزم میکنم. زوایای کمکم را به همه ی جهات چرخاندم اما دست همه سرد تر از دست من بود. قلبم در فکر حقیقت و آزادگی زندانی افکارم شد، دیگر با قلب نمتوان اندیشید و چشم هارا نمیتوان گسترانید. هنوز هم در مستطیل زندگی میکنم آنجا که روزگاری بر رویش میگریند، چندی کودکان در بازیهایشان به رویش پافشاری میکنند بعد سالها به آن میخندند و در آخر آنرا فراموش میکنند. سلول های من روز به روز میمیرند و با من هم نواز می شوند، پس از مرگ هر سلول با سلول های گذشته نغمه ای خوشامدگویی برایش مینوازیم. مرگ رگ های متصل قلبم دوباره مرا به آسمان کشاندند و آنگاه در پی پروازی به اعماق در فرودی به سمت مرداب شکست خوردم؛ گریستم و اشک مخلوطی مرداب را هیچکس ندید.

وحید تکرو – زمستان ۹۳

ارسال کامنت

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.