آرشیو

وبلاگ روزانه

گورستان پرلاشز پاریس

تصادفی نبوده که گورستان پرلاشز برای من به بهشتی می ماند، بهشتی پر از انسانهایی که در زندگی ام نقش قابل توجهی داشته اند. اولین بار که وقتی به پرلاشز…

زمان

درست مثل ماسه از لای انگشتان عبور، مثل برگ تغییر می کند، زرد و خشک می شود. مثل جنگها، مثل فقر، مثل آتش، و مثل برف، عوض می شود، پیر می کند. من اما مثل…

زادروز من: راز خلقت؟

اغلب وقتی زادروزم فرا می رسد به همه چیز فکر میکنم جز زادروزم. اندیشه ام بیشتر به راز خلقت ختم می شود و من آنچرا که نام آنرا "تغییر جهان" میگذارم مرا…

سفری در جستجوی یک مقصد

راستش را بخواهی چاره‌ای دیگر نداشتم، البته چرا راستش را؟ مگر دروغش را هم کسی می‌خواهد؟ باید میرفتم، راستش همین است، باید می رفتم... ابتدا مقصد را گم…

حسی شبیه به پرنده

من خود را در سفرهایم کشف کردم، البته این چنین نیست که گویی سفر انسان را شاد می‌کند، در واقع واکنش انسان هیچ گاه در برابر واقعیت‌هایی که می‌بیند تغییر…

من شبیه جهانم

تا چشمانم را گشودم خود را در جاده ها یافتم، عقاید و زندگی من با همه فرق می‌کرد؛ از اینکه از کودکی این حس تفاوت را داشتم خشنود نبودم، تا چندی پیش…

قرنطینه در قلب

قرنطینه در قلب، نامی است که برای این متن برگزیدم؛ این روزها بیرون نمیروم، بلکه بیش از پیش به درون میروم، به درون خویش. من به هستۀ قلبم رسیدم. جایی که…